X
تبلیغات
رایتل
... مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

من و اتوبوس و خدا

 

همیشه از بد قولی متنفر بودم. 

به دوستان وعده داده بودم که در این پست٬نظرم  رو درباره ی حدیثی که در پست قبل اورده بودم بگم٬اما... 

اولا خواستم دوستانی که فرصت نکردن به این خونه سر بزنن هم بیان و نظراتشون رو بشنوم. 

ثانیا٬ماجرای امروز رو براتون تعریف کنم. 

(شاید بهتر بود ثانیا رو جای اولا می اوردم!)  

امیوارم این بد قولی رو به بزرگواری خودتون ببخشید.

 

امروز هم یکی دیگه از روزهای قشنگ خدا بود... 

صبح رفتم دانشگاه و ... 

ساعت ۳ کلاس مون تموم شد.ساعت ۴ با یکی از دوستان( البته بهتره بگم اساتید) قرار ملاقاتی داشتم که بنا به دلایلی کنسل شد... 

به پیشنهاد دوستان٬همراه بچه ها رفتیم نمایشگاه زوج ایرانی... 

جاتون همگی خالی...خالی از لطف نبود.نمی گم عالی بودهااا.نه٬اما تو این هاگیر و واگیر مشکلات کوچیک و بزرگ٬بوی جریان زندگی توش حس می شد... 

نمایشگاه پر بود از جوونا٬که اغلب به صورت زوج اومده بودن... 

بگذریم... 

ساعت ۴-۴:۳۰ بود که از بچه ها جدا شدم... 

تا سر پارک وی پیاده اومدم.اما از اونجایی که هوا خیلی سرد بود.دیگه توان پیاده اومدن تا خونه رو تو خودم ندیدم... 

۱۰ دقیقه ای کنار خیابون منتظر ماشین بودم...اما دریغ از یک ماشین... 

کم کم دیگه داشتم از گیر اوردن ماشین نا امید می شدم که دیدم ۵۰ متر پایین تر یه اتوبوس ایستاده... 

با سرعت تمام خودمو به اتوبوس رسوندم... 

اما گویا اقای راننده منو ندید و... 

دست من تا ارنج توی اتوبوس بود و درب اتوبوس بسته... 

از توصیف اون لحظات بگذریم٬چون انقدر تو شوک بودم که حتی مغزم به زبونم دستور فریاد رو مخابره نمی کرد... 

باورتون نمی شه...اما ۱۰۰ متری رو کنار اتوبوس دوییدم تا اینکه با داد و فریادهای مسافرین اتوبوس٬اتوبوس ایستاد... 

به زحمت حودم و کشیدم بالا و سوار شدم... 

همه ترسیده بودن... 

و مدام حال ام رو می پرسیدن... 

اقای راننده اومد عقب و ازم پرسید٬ خوبم یا بریم بیمارستان... 

با سر اشاره کردم که خوبم... 

خانوم مسنی که کنارم نشسته بود داشت صحنه رو از زاویه دید خودش برام تعریف می کرد... 

گویا اون بیشتر از من ترسیده بود... 

تصور کنید. 

اونا فقط یه دست می دیدند و یکی که داره با حالت استیصال دنبال ماشین می دووه... 

خدا رو شکر... 

خوبم... 

گویا فقط دستم مقداری ضرب دیده...   

وقتی خانوم مسن داشت پیاده می شد بهم گفت: صدقه رو فراموش نکن دختر... 

گفتم: چشم.

 

از اون موقع تا حالا دارم لحظه لحظه ی کارایی که تو روز انجام دادم رو تو ذهنم مرور می کنم... 

هیچ کار خدا بی حکمت نیست... 

خدا جون شرمنده هستم٬زیـــــــــــــــــــــاد! 

 

الو؟ الو؟ 

.... 

الو؟ 

... 

الو؟ 

 همین هم کافی بود.ارووم شدم. 

 

خدا جوووون شکرت. پس هنوزم دوسم داری... 

ممنون که حواست بهم هست و انقدر هوامو داری... 

 

پ ن۱: امشب یه شاگرد جدید دارم...دارم میرم. 

ریاضی!


نسخه قابل چاپ | تاریخ: دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت:19:06 | نویسنده:ما | 11 نظر
حدیث روز