X
تبلیغات
رایتل
... مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

روز موعود

 

برای روز تولدش کلی برنامه داشتم... 

از خیلی وقت پیشا پولامو جمع کرده بودم...ذره ذره...کوچولو کوچولو... 

خیلی وقتا دلم بستنی خواسته بود٬اما نخریده بودم...خیلی وقتا یه کفش خوشگل دیده بودم...یه پیزهن خوشگل...اما...نه! تولد اون از همه ی همه ی اینا خوشمزه تر بود... 

پولام هر روز و هر روز بیشتر می شد...شبا وقتی همه خواب بودن...در صندوق چوبی کوچولومو باز می کردم و پولامو با شوق و ذوق می شمردم... 

واااااای! امان از روزایی که شاگرد داشتم...وقتی حقوقم رو می گرفتم تا خونه رو ابرا پرواز می کردم....اخ جوووون! 

هر چی به روز موعود نزدیک تر می شدم٬فکر و خیالام بیشتر می شد... 

لیست تمام چیزایی رو که می خواستم بگیرم و تهیه کرده بودم. 

هنوز ۲-۳ ماه مونده بود٬اما من تقریبا به اکثر مرکز خریدای شهر سر زده بودم... 

یه روز تندیس بودم٬یه روز میلاد نور... 

یه روز مغازه های پاساژ قائم و زیر و رو می کردم٬یه روز مغازه های ولی عصر رو تماشا می کردم... 

از فکر خریدن کادوها براش هم دلم غنج می رفت... 

باور کنید٬اگر یکی بهم یه دسته چک سفید امضا بهم می داد و می گفت٬هر چی دلت می خواد برای خودت بخر٬ انقدر خوشحال نمی شدم... 

تمام چیزایی رو که می خواستم با وسواس تمام پیدا کرده بودم و از فروشنده ها قول گرفته بودم که تا ۲-۳ هفته ی اینده اونا رو برام نگه دارن... 

هر تیکه اش از یه جا بود... 

کلی برای بسته بندی کادوم نقشه کشیده بودم...همه چیز با همه چیز ست بود....از روبان ها گرفته تا سنگ های تزیینی و گل و جعبه و کارت تبریک... 

از تصور این کادوی خوشگل٬خودم کیف می کردم... 

گذشت٬ 

به روز موعود نزدیک تر شده بودیم...یه روزمو خالی کرده بودم که برم خرید... 

شب اش یکی از اشنایان رو دیدم٬ 

چند ماهی از عروسی شون می گذشت...یه غم پنهونی تو چشمای عروس خانوم بود...بعد از کلی از این در و اون در صحبت کردن٬صحبت رسید به غم چشمای عروس خانوم... 

شروع زندگی مستقل... 

شروع مشکلات مستقل... 

شروع مشکلات مالی...قسط های رنگ و وارنگ.... 

کلی سرخ و سفید شد تا بگه٬نذاشتم بیشتر از این اذیت بشه... 

 ـ ببین عزیزم٬می شه فردا شب راجب اش صحبت کنیم؟ 

رفت٬ 

من موندم و یه دنیا فکر و خیال... کادو؟ کمک؟ تولد؟ 

خدا جوون چی کار کنم؟! 

یه دو دو تا چهار تای کوچولو می خواست...از خودم و خود خواهی خودم خجالت کشیدم... 

یاد تمام سفارشات دین و پیغمبرم به قرض الحسنه افتادم... 

پامو گذاشتم رو دلم و زنگ زدم به عروس خانوم... 

سلام ... جوون. شما چه قدر ...؟ چــــــــــــی؟! 

باورم نمی شد! مبلغ دقیقا همون چیزی بود که من تا اون لحظه پس انداز کرده بودم... 

فردا صبح اش براش بردم... 

وقتی داشتم پولو بهش می دادم٬تو دلم با خدا یه وعده گذاشتم... 

خدا جون٬اگر این کار اجر و قربی پیش تو داره٬همه اش و بی کم و کاست واریز کن به حساب ... 

تا حالا به کسی هدیه ای از جنس نور نداده بودم... 

به من که خیلی چسبید٬امیدوارم به صاحب روز موعود هم بچسبه... 

راست اش رو بخواید٬مطمئن ام که اون هم به این هدیه راضی تره... 

کادوهای رنگ و وارنگ و گرون قیمت فقط دل من و خوش می کرد٬اونم زود فراموش اش می شد... 

اما این هدیه... 

شاید اون دنیا لبخند رو رو لباش بیاره... 

 

                                                          نامهربانم تولدت مبارک. 

 

پ ن۱: این مطلب و چند وقت پیش نوشتم٬اصلا تصمیم نداشتم اینجا بذارم اش... 

اما... 

پ ن ۲: امروز دو شنبه   ساعت ۸:۳۰صبح      کلاس پاتوبیولوژی 

( استاد داره درس می ده٬صدای در) 

ـ سلام س ...٬ چیزی شده؟ چرا انقدر رنگ و روت پریده؟ چشمات چرا انقدر پف داره؟ خدایی نکرده کسی ...؟ 

ـ نه٬چیزی نیست.من خوبم.یعنی من باید خوب باشم. 

 

۷۷


نسخه قابل چاپ | تاریخ: دوشنبه 9 آذر 1388 ساعت:17:11 | نویسنده:ما | 21 نظر
حدیث روز