X
تبلیغات
رایتل
... مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

حریم امن حضورت

 

حالا نشسته ام در اتاق کودکی هایم، 

نوجوانی ام و پاره ای از 

جوانی ام.. 

همان خانه که .. 

این دیوار و آن سقف بالای تختم پر است از خاطره... 

تلخ و شیرین و شیرین و زهرمار... 

که حالا همه شان برایم یک طعم شده اند..طعم خاطره.. 

هنوز هم که می ایم اینجا،دلم.. 

نمی دانم چه می شود.. 

بیا بگذریم از این دل و خاطره و اتاق. 

داده های مغزم حسابی درهم شده.. 

از هر کجا می روم به جایی که انتظارش را ندارم می رسم جز ... 

جز تو و مهر تو و حضور تو که برایم همان رنگ است،همان طعم است 

 و پریشانی در آن راه ندارد. 

 

پ ن)بابا نیست،مثل خیلی وقت ها. 

مامان رفته مشهد با مهناز 

همان جا که ما بودیم، 

باز تولد است انگار  

                                        مبارک باد

 


نسخه قابل چاپ | تاریخ: شنبه 16 مهر 1390 ساعت:16:59 | نویسنده:ما | 3 نظر
حدیث روز