X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
... مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

...


مهربانا...

نیک می دانم دیگر توان اداره دلم را ندارم...

کاری بکن٬

لطفی...

عنایتی...

چیزی....

سنگ ریزه هایی که زیر پایم سر می خورند٬خبر از سقوط می دهند...

مرا دریاب...

چه کنم٬عنان گسیخته می تازد و گرد و غبارش٬اسمان دلم را تیره و تار کرده...

معبودا...

صاحبا...

چه کنم؟

چاره ای... 

نظری...

چیزی...

مگر نگفتی دلم دست من امانت است؟

.

.

.

من رسم امانت داری نمی دانم...سر افکنده امده ام امانت را تسلیم صاحب اش کنم...

دیگر بیش از این توان ندارم...

تلنگری لازم است تا این چینی بند زده از هم بگسلد...

به جمال ات قسم٬تمام توان ام را به اسارت گرفتم...

سر سجاده عشق٬دو رکعت نماز باران خواندم...مگر غیر تو را از دلم بشوید...

نشد...

روزه سکوت گرفتم تا نام غیر تو را به زبان نرانم...

نشد...

نیمه شب٬طواف تو کردم...دلم حول کعبه ای دیگر چرخید...

خواستم راه جهاد پیش بگیرم٬توان جهاد اکبرم نبود...

خواستم امر به معروف کنم٬تعریف ام از معروف عوض شده بود...

خواستم از منکرت نهی کنم٬دیدم رطب خورده ام...

خواستم از دشمن ات روی گردانم....دیدم دلم عجیب در گرو نفس است...

خواستم دوستان ات را دوست بدارم...دیدم دوستانت مرید نمی خواهند٬پیرو طلب می کنند...

خواستم زکات مال ام را دهم...دستم خالی بود و دلم پر از گناه....نمی دانستم زکات ان همه گناه چه می شود...

خمس داشته هایم را می بایست سر سال کنار می گذاشتم...گذشتن از یک تار مویش هم برایم حکم مرگ داشت...

 

من ماندم و کوله بار ناتوانی...

امده ام...

با سبد سبد شرم...دریا دریا رو سیاهی...

برای بنده ی بندگی نکرده ات٬چه می کنی؟

دلم را بگیر رو رنگ خدایی بزن...

نازنینا...

دلم از دلم گرفته...

دلم منزلگه توست...غیر تو در ان سکنی گزیده...

روی بیرون کردن اش را ندارم....

مگر نگفتی٬میهمان حبیب توست؟

می دانم حبیب نیست و رقیب است...

اما من...

اری من٬سالها پذیرایش بودم...

کاری بکن...

نظری...

لطفی...

مرحمتی...

 

پ ن۱: نازنین خدایم...

دوباره برایت پست اش کردم...گفتم شاید فراموش کردی بخوانی اش...اما٬نه...فراموشی که در تو راه ندارد...

پس چه شد؟

دست دلم می لرزد...کاری بکن...

مضطرم...

می دانم٬ که من باید حرکتی کنم تا تو برکتی برایم بفرستی...

اما چه حرکتی؟ به کدام جهت؟ با کدام هدف؟

مهربان پروردگارم....

نظری...

لطفی...

مرحمتی...

 

جز تو فریاد رسی نمی شناسم...

جز تو خدایی سراغ ندارم...

مرا به امید که رها کرده ای؟

رها...

می دانم رها نیستم...

من صاحب دارم...

صاحب من تنها مصاحب من نیز هست...

 

صدایم را می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نسخه قابل چاپ | تاریخ: یکشنبه 17 آبان 1388 ساعت:11:20 | نویسنده:ما
حدیث روز