X
تبلیغات
رایتل
... مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

معلم عیسی بن مریم

این روزها نگاه ها برایم عجیب سنگین شده٬ 

حتی نگاه انان که حیا می کنند و چشم برمی بندند... 

این روزها تصدیق ها برایم حکم تبعید است و تکذیب ها حکم تنفیذ... 

این روزها نشانه های خدا برایم به عدد گناهان کرده و ثواب های نکرده ام شده... 

اما دلم جلوی چشم هایم را می پوشاند تا ذره ای از نور حق را نبیند... 

این روزها وجود شیطان(تو بگو نفس اماره) را به طور ملموس در وجودم حس می کنم٬ 

نوازش هایش را...کف زدن ها و دست و هورا کشیدن هایش را... 

این روزها چشم های خدا را نگران تر از هر وقت می بینم که به من و افعال ام زل زده... 

این روزها تاب قران را هم نمی اورم٬ 

ایه های عذاب عذابم می دهد... 

این روزها حسادت نمی گذارد جرعه ای اب بنوشم٬ 

با حسرت تمام کمیل خواندن حمیده را نگاه می کنم و  

قنوت های طولانی مهناز را... 

این روزها فلج شده ام٬ 

روحأ و جسمآ٬ 

روح ام اسیر تخت شده و ذره ای حرکت نمی کند... 

هی می گوید: از تو حرکت٬از خدا برکت... 

چه توقعی داری؟! می گویم٬سست و کرخت شده جوارحم... 

حاج محمود که می گوید: ارباب اش معلم عیسی بن مریم است و گویا به نام اش مرده هم زنده می شود... 

پس کاری بکن٬ 

تا نمرده ام زنده ام کن...


نسخه قابل چاپ | تاریخ: جمعه 4 دی 1388 ساعت:21:10 | نویسنده:ما | 9 نظر
حدیث روز