X
تبلیغات
رایتل
... مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

طرحی از بهشت

 

 

بهشت را نقاشی کردم... 

مداد ارامش را برداشتم و همه ی صفحه را رنگ بی رنگی زدم٬ 

همه چیز ارام شد... 

به ارامی دل ات ... 

 

مداد عشق را برداشتم٬قلم روی بوم نمی چرخید... 

ندایی می گفت: اینجا ثانیه ها از عشق جان می گیرند... 

چه می کنی؟ 

همه چیز رنگ چشمانم شد... 

 

دریا کشیدم٬جنگل و کوه و دشت و شقایق... 

پرستو و قاصدک و بهار را٬ 

باران که نرم نرمان می بارید٬ 

کلبه کوچک رویاهایم که پر بود از عطر تو ... 

 

کمی از بوم فاصله گرفتم... 

بوم ام پر شده بود٬پر از حضورت... 

دیگر جایی برای من نبود... 

دلم نیامد هیچ چیز را پاک کنم٬ 

حتی عشق نقاشی نکرده ام را... 

 

بهشت هم ارزانی تو و ارامش بی مثال ات... 

من به تماشای این تابلوی بی نظیر هم بسیــــــــار راضی ام...  

 

۰۱


نسخه قابل چاپ | تاریخ: شنبه 19 دی 1388 ساعت:23:40 | نویسنده:ما
حدیث روز