X
تبلیغات
رایتل
... مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

دارا و ندار

 

دیشب تا دیر وقت مهمون داشتیم. 

سنت نیک صله رحم تو خونه ی ما زیادی احیا می شه...اونم بیشتر از اون طرف.(یعنی بیشتر مهمون داریم تا مهمون بشیم. 

از ائنجایی که پدر شریف بنده هم علاقه ی شدیدی به پدیده ی مهمان دارند.مهمون ها با میل خودشون میان تو و بیرون رفتن شون با خداست.... 

تا سه وعده پذیرای مهمونا نباشه ول کن معامله نیست!! (شوخی کردم.حالا نه به این شدت!!) 

و وظیفه ی خطیر پذیرایی از مهمون ها دربست بر عهده ی اینجانب می باشد. (گناه دارم یه ریزه... پهن کن٬جمع کن٬بشور٬بساب و تا بار مسولیت کمی سبک می شه مهمونا دارن خداحافظی می کنن!!

از غر غر کردن که بگذریم٬می خواستم بگم دیشب با خستگی تموم دیر وقت خوابیدم. 

۸ صبح جمعه هم کلاس زبان داشتم تا ۱ بعد از ظهر!!  

یا حسیـــــــــــــــــن!! انگاری فاینالم داشتیم... 

کلاس که تموم شد خودم و با مشقت فراوان رسوندم خونه... 

بعد از صرف نهار در معیت خانواده محترم ( که این روزا سعادت می خواد این جوری دور هم جمع شیم) رفتم که خودم رو تسلیم خواب کنم که صدای جیلینگ جیلینگ موبایلم در اومد. 

یکی از دوستای قدیمی م بود. بعد از تعارفات معمول گفت: 

س-ف جان.یه زحمتی برات داشتم. زاستش دارم واسه ارشد می خونم و اصلا وقت ندارم.می شه بری به یکی از شاگردام ریاضی درس بدی؟ 

کمی مٍن من کردم و... 

گفت: لطفا٬امتحان داره فردا..اگه نری... 

گفتم: باشه الهه جان. 

فقط ادرس شو برام اس ام اس کن. 

( ۵ دقیقه بعد) 

فرمانیه٬ برج ...  

س- ف جان٬دختر با هوشیه.اول دبیرستان ه.اسم اش هم هست ن... 

 

یا خدااا 

حتما از این دخترای نازک نارنجی ه مرفه بی درد ه....فکرش و بکن...تازه فکر می کنه باهوشم هست... 

خدااا.چی کارش کنم؟ اصلا حوصله اش و ندارم.... 

 

دست و صورتم و یه ابی زدم و لباس پوشیدم... 

خودم و تو اینه نگاه کردم... خوبه... تا خانووم معلم شدن فقط یه عینک طبی فاصله داشتم... 

کمی زودتر راه افتادم . (هنوزم خیلی on time بودن واسم مهمه) 

رسیدم... 

اگه با سر می خواستم اخرین طبقه برج و نگاه کنم انصافا کلام می یوفتاد!!  

با بسم الله بسم الله رفتم جلوی در... 

اااااا 

یادم رفت زنگ و بپرسم.یه زنگ زدم بهش... خانوم ...؟ 

ـ بله.اومدم دم در. 

دم در؟؟ 

یه خانوووم خیلی ساده و دوس داشتنی اومد دم در... 

همراهش داخل شدم. رفت سمت پارکینگ...بعد هم یه در اون گوشه بود...دعوتم کرد رفتم تو ... 

یه خونه ی نقلی کوچولو مو چولو ... 

اولین برای بود که تو این شرایط قرار می گرفتم... 

تمام داده های ذهن ام قاطی پاطی شده بود... 

خیلی زود خودم و جم و جور کردم و کلاس شروع شد... 

 

دختر فوق العاده ای بود...کلی باهاش دوس شدم...ارووم...ساکت و کمی خجالتی... 

سخت ترین قسمت موضوع رسید... 

وااای 

خدااا 

من در حالت عادی هم موقع حساب کتاب کلی معذبم چه برسه به... 

تعارفا کمی طولانی شده بود.حس کردم شاید اذیت شن.گفتم هر چه قدر به خانوم .. می دادید ... 

 

تمام طول راه و داشتم به تفاوت داده های ذهنم فکر می کردم... 

 

تاثیرات قشنگی رو روحم داشت  که

دوسشون دا شتم. 

خدا جوون شکرت. 

 


نسخه قابل چاپ | تاریخ: جمعه 7 خرداد 1389 ساعت:22:29 | نویسنده:ما | 10 نظر
حدیث روز